تبلیغات
xxx - پیرمرد
پنجشنبه 5 آذر 1394

پیرمرد

   نوشته شده توسط: hot man    

پیرمرد به حیاط آسایشگاه آمد و رو برو ی در نشست....به در خیره شد....ساعت ها فقط نگاه میکرد.....پسرش به او گفته بود ساعت 9 صبح برای دیدنش خواهد آمد....دیگر از ظهر هم گذشته بود ولی پسرک نیامد که نیامد... پرستار آمد و به پیرمرد گفت:پدر جان از ظهر هم گذشته...پسرت دیگر نمی آید... پیرمرد با صدایی لرزان و خسته از پرستار پرسید:دخترم ساعت چنده؟... دخترک گفت:یک و نیم... پیرمرد گفت :بده بکنیم!! ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر